تنها مسئله‌اي كه بيرزد جدي گرفته شود، مسئله‌ي رنج جسمي جهان سوم است. اين چيزي است كه بنيادي است... باقي همه بطالت است؛ تحمل مي‌كنيم، اگر وقتش را داشته باشيم. زيباست، خيلي. داستان‌هاي عشقي بسيار زيبايي هست؛ ولي ما اگر وقتش را داشته باشيم، زندگي عاشقانه در پيش مي‌گيريم. چيزي كه ازش خوشم مي‌آيد در حرفه‌ام، بي‌خود بودنش است. تئاتر كار كردن، سطحي‌ترين كار دنياست؛ بيهوده‌ترين كار، و براي همين مايل‌ايم به كمال انجامش بدهيم... بيش‌تر كساني كه حرفه‌هايي مثل مال من دارند، زيادي جدي‌اش مي‌گيرند. فكر مي‌كنند كه سرنوشت‌ساز است توي تاريخ جهان. و اين ديگر وحشتناك است... هميشه اندكي متنفر بوده‌ام از تئاتر؛ چون برعكس زندگي است. ولي هميشه برمي‌گردم بهش ودوستش دارم؛ چون تنها جايي است كه گفته مي‌شود زندگي نيست... نمي‌روم تئاتر... توي قهوه‌خانه‌هاي عرب حالم بهتر است...

 

برنار ماري كلتس

از اين‌جا در خلوت پنبه‌زارها را بخوانيد.

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱۱
تگ ها :