ايستگاه



در واگن كه باز شد, قدم به سالن ايستگاه گذاشتم. نمي‌دانم چرا آن قدر تاريك به نظرم رسيد. اما حالا خيلي تاريك به نظر نمي‌آيد. بعد از خارج شدن من, خيلي سريع, درهاي قطار بسته شد و قطار راه افتاد. هيچ مسافر ديگري پياده نشد و اين با توجه به كم بودن مسافران مترو در اين ساعت شب, غيرطبيعي نيست. صدايي كه از بلندگو شنيده مي‌شد, توي آن فضاي خالي, با صداي قدم‌هاي سراسيمه‌ي من, كه شايد به دليل بادِ حركت سريع قطار, اندكي لغزان هم مي‌نمود, آميخته شد و كمي هولناك‌تر به نظر رسيد.
به تابلو ايستگاه نگاهي سرسري انداختم و به دنبال تابلوهاي راهنما, رد شدم. هيچ وقت نيازم به آن‌ها نيفتاده بود. معمولا جز خودم كسان ديگري هم بودند, و كافي بود نگاه كني ببيني ديگران از كدام طرف مي‌روند و تو هم به دنبالشان بروي. ولي حالا شرايط كمي متفاوت است؛ اولين باري است كه در اين ايستگاه پياده مي‌شوم و به هر حال هيچ كس ديگري اين‌جا پياده نشده. اصلا گمان نمي‌كردم لازم باشد اين همه راه را براي پيدا كردن يكي از آن تابلوها بيايم. اما به هر حال بايد يك جايي باشند. دير يا زود يكي از آن‌ها را پيدا مي‌كنم. حالا, فقط نشسته‌ام اين‌جا كمي خستگي در كنم و خيلي زود راه مي‌افتم. انگار هنوز انعكاس صداي بلندگوها از بين نرفته است: «ايستگاه پانزده خرداد. مسافران محترم, لطفا براي تعيين مسير, به تابلوهاي راهنما توجه فرماييد!» بله درست يادم هست كه همين را گفت: «مسافران محترم!» به نظرم -لااقل توي آن شرايط- كمي خنده‌دار بود. و يادم مي‌آيد وقتي كه اين كلمات را مي‌شنيدم, بادِ حركت قطار, لبه‌هاي كتم را توي هوا مي‌چرخاند.

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٥
تگ ها :