پايان کمدی 

 

«من گريبان سرنوشت را خواهم گرفت.»

لودويگ وان بتهوون

Ludwig van Beethoven

 

سال 1872 است. ساعت پنج عصر. هواي وين، در آن بعدازظهر بيست و ششم ماه مارس توفاني و ابري است. بستر بيمار را وسط اتاق گذاشته‌اند و پرده‌ها را كنار زده‌اند؛ هرچند دو روز است كه بي‌هوش است و دست به گريبان مرگ. از زماني كه رو به تنها دوستاني كه در اوج بيماري كنارش بودند، گفته بود: «دوستان! نگفتم كمدي بدين سان پايان مي‌يابد؟» و چشمانش را بسته بود، دو روز تمام مي‌گذشت و دوستان او ناباور از اين‌كه قهرمان در بستر مرگ باشد، به چشمان بتهوون كه بسته مي‌شد، زل زده بودند و به اين مي‌انديشيدند كه اين كمدي دردناك چه‌گونه پايان مي‌گيرد. به دست‌هايي نگاه مي‌كردند كه حالا ديگر كوارتت شماره‌ي 14 را ساخته بود و شايد خوشنود از اين‌كه بالاخره گريبان سرنوشت را به چنگ گرفته است، در بستر افتاده بود. در آن بعدازظهر توفاني، هوتن برنر و زن برادر بيمار، تنها كساني بودند كه در اتاق او بودند. دو جلد، از مجموعه آثار هندل، روي ميز كوچك پاي تخت است و كنار آن، چند صفحه‌ي كاغذ سفيد. ساعت كمي از پنج بعدازظهر گذشته است كه به ناگاه، آسمان برق مي‌زند. بيمار چشمانش را باز مي‌كند و از پنجره به بيرون نگاه مي‌كند. چشمانش خيره است و گويي از خواب هول‌ناكي برخاسته باشد، سرخ و غضب‌آلود است. هوتن برنر متوجه باز شدن چشمان دوستش شده است اما شايد ابهتي كه در آن است مانع مي‌شود كه عكس‌العملي نشان دهد. همان بتهووني را مي‌بيند كه سرسخت و شكست‌ناپذير دستش را در هوا مي‌چرخاند و فرياد مي‌زد: «بالاخره خواهم توانست! خواهم توانست!» ناگهان، غرش تندري سخت در فضا مي‌پيچد. دو دوست پرستار از صداي بلند رعد، يكه مي‌خورند و شايد از ترس اين قهر آسماني، به دوست بيمارشان نگاه مي‌كنند و چشماني كه حالت جدي و تهديدكننده‌شان به دوران پيش از بيماري او مي‌مانست. گويي اين غرش سهمناك، مرد محتضر را از عالم بي‌هوشي بيرون آورده است... دست بيمار، كه از شدت غضب رگ‌هايش برآمده است، مشت مي‌شود. مشت گره‌كرده‌اش را بالا مي‌آورد و چند لحظه‌اي با چشماني كه نزديك است از حدقه درآيند، به بالا، به آسمان نگاه مي‌كند. مشتش را در هوا مي‌چرخاند. برنر، كه مات و مبهوت، گوشه‌اي ايستاده بود، چند قدمي به عقب مي‌رود. پرستار ديگر، با دستي لرزان، اشكش را پاك مي‌كند و ناگهان، دست بيمار، فرو مي‌افتد و چشمانش بسته مي‌شوند.

 

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۳
تگ ها :