تصويرها و خاطره‌ها

 

 

عهد كرده بودم كه ديگر ننويسم. يا لااقل اگر مي‌نويسم، براي تو ننويسم. اما تو مگر مي‌گذاري آدم به حال خودش باشد؟ تو مگر مي‌گذاري يك بار و هزاران بار، فراموش كنيم، چيزهايي را كه به پايش سوختيم و ما ساختيم و تو نساختي. مگر تصويرها مي‌گذارند؟ ديدن همان چند خط كافي بود كه چشم‌هايم را هم كه هم بگذارم، باز آدم‌ها و تصويرها و خاطره‌ها شروع كنند به رژه رفتن در برابرم. تصوير در تصوير. تصاويري در عكس‌ها و خاطره‌ها و فيلم‌هاي ديگران. و نشستن در جاي تو وقتي نمي‌خواهي خودت باشي. و طعم خوش كشيدن آن سيگارهاي سبزت، وقتي هنوز دهانت بوي آب‌ليمو بدهد؛ درست زماني كه خاطره‌ها را تباه مي‌كني. ارضا نشدن با «نوشتن» و دردِ نيافتن چيزي كه فراتر از آن باشد؛ با اين زبان الكن وطني و اين مردمِ درلجن‌خوش‌ وطن. تصوير در تصوير... دستت را دراز مي‌كني، پاهايت فرو مي‌روند و من و تو مي‌خنديم به شعري كه خ. مي‌خواند: «مي‌توانم نگه دارم دستي ديگر را / چراكه كسي دستم را گرفته است / به زندگي پيوندم داده است.» مي‌خنديم و آن‌قدر مي‌خنديم كه چشم‌هامان سرخ مي‌شوند و آخرش مي‌شويم مثل خ. كه بر خنده‌ي ما مي‌گريست. خسته نشو! هنوز تازه زبانم گرم شده و مي‌خواهم بگويم. مي‌خواهم از تصويرها برايت بگويم. براي تو و براي م. الف‌ات. براي تو كه به شرق پرواز كردي و او كه در غرب نشست. مي‌خواهم تصويرهايمان را به يادتان بياورم تا شايد حالا كه نيستيد و دستم از شما كوتاه است و اين‌جا معلق بين زمين و آسمان مانده‌ام، بتوانم خودم را توجيه كنم. تصوير در تصوير. كار، آن قدر سخت است و طاقت‌فرسا و انسان‌كش و زمان‌بر و كوري، آن قدر فراگير، كه ناكرده، خسته‌اي و گوشه‌اي به انتظار معجزه‌اي نشسته؛ چه فرقي مي‌كند كه از شرق تو باشد يا غرب او؟ تصوير در تصوير. دل‌خوش مي‌كني كه استاد ف. كه مي‌فهمد «درام» چيست و درد را لااقل تا آن‌جا كه به او مربوط است، حس كرده و نمي‌داني چه طور و با چه توجيهي نشسته و اين ـ‌به قول خودش‌ـ «مزخرفات» وطني را تماشا كرده، حالا در تلويزيون ملي، حرف مي‌زند و برنامه دارد و تو مي‌تواني شرم را لااقل براي لحظاتي در سيماي كساني كه نان مردم را مي‌خورند و ريشه‌شان را مي‌سوزانند، ببيني. و فكر مي‌كني كه اما مگر چه قدر دوام مي‌آورد. تصوير در تصوير. تصوير تو كه حالا در آن شلوغي به ما فكر مي‌كني و  اندوه نديدن و با هم نبودن ياراني را مي‌خوري كه در آن كنج رخينه، دوره مي‌نشستيم و نگاهت مي‌كرديم كه از در و ديوار كوچه‌ي بن بست «خانه‌ي وجود»مان مي‌گفتي. و ما خوش‌حاليم كه سرت گرم است و كاري مي‌كني و مجبور نيستي مثل ما به انتظار شنيدن «آواي هستي»ات باشي. اما مگر مي‌گذاري كه ما، شده يك لحظه شاد بمانيم؟ «گاهي از خودم مي‌پرسم، من گوشه‌گير، در چه هياهويي افتاده‌ام!» لازم است سرت داد بكشيم حرف خودت را كه: «زندگي مبارزه است و رفتارهايي مثل خودكشي به طنزي عليه خود انسان تبديل مي‌شوند»؟ بايد به يادت بياورم كه ع. رفت و برنگشت و گم شد و به نظر خيلي‌ها زندگي‌اش به طنزي دردناك عليه خودش تبديل شد؟ بس نمي‌كنم. باز هم مي‌گويم. بايد به يادت بياورم كه ي. بعد از آن همه سال «درام» خواندن در سوربن و بعد از آن همه خاطراتي كه از سرزمين متن‌هاي ما و اوژن يونسكو و آرمان گاتي و كه و كه داشت، حالا با زبان فرانسه شده عين جن و بسم‌الله و دل خوش كرده به عزايم و اورادي كه به در و ديوار خانه‌اش آويخته و  هر وقت مي‌بيندمان مي‌گويد كه كتاب‌هايمان را بسوزانيم و به خرقه‌ي پيري ولي‌اي چيزي دل ببنديم؟ به خ. فكر كن كه آن قدر خواند و خواند، كه وقتي از خانه‌اش بيرون آمد، از زور تهوع به بيمارستان رفت و شتك استفراغش هنوز توي صورت شهر هست و بعد هم، آتش چنان پر و بالش را سوزاند، كه حالا از هر سرخي چشمي مي‌ترسد و از ترس اين مار گزنده، هر سلامي برايش ريسمان سفيد است و هر نامه‌اي ريسمان سياه. نگو كه فراموش كرده‌اي تنهايي و بي‌چارگي‌مان را. كه همه‌ي كساني كه مي‌شد دل به تجربه و به پشت كارشان خوش كنيم و كرده بوديم، سوختند و نابود شدند و فرار كردند. و اگر هم حق داشتند، تو حق نداري حالا دم از گوشه‌نشستن و انتظار بزني. اگر هم كار درستي باشد، اين حق من است؛ نه تو! باوركن! ...اگر حقي برايم مانده باشد. من اين‌جا، بين زمين و آسمان دست‌هايم را هنوز دارم و تو كه آن‌جا از من درشرق‌تري و به آسمان نزديك‌تري هم دست‌هايت را داري و لابد بيش‌تر هم به كارت مي‌آيند. مگر ما چه داريم به جز دست‌هايمان؟ يادت هست؟ و اگر همين را هم از خودمان بگيريم ‌ـ‌كه الف گرفت‌ـ چه مي‌ماند برايمان؟  و اصلاً چه كسي مي‌ماند كه بر اين طنز سياه ما، شده لبخند تلخي حتي بزند؟ مگر چند نفر توي اين دنيا هستند كه مي‌توانند طنز ما را بفهمند و بخندند؟ مگر يادت رفته كه ميثم كه خوب مي‌خنديد و خوب گريه مي‌كرد، حالا رفته در آن روستاي دورافتاده و ديگر خودمان را هم كه بكشيم صداي تو كه هيچ، حتي صداي من هم به گوشش نمي‌رسد و اصلاً حتي نمي‌دانم حالا كجاست؟ به دست‌هايت فكر كن، كه براي ما همه يادگاري است تصويرشان، كه هوا مي‌چرخيد و زبانت را ياري مي‌داد. حالا زبان ما را آن‌جا ياري كن... مي‌دانم كه گوش مي‌كني...

...ترانه‌ي مولينز را يادت هست؟ صداي رؤيايي سيناد اوكانر را هنوز داري؟ بي‌شك يكي از سيرن‌هاست و من مي‌گويم همين شعر را وقتي كه اوليس از كنار جزيره‌شان مي‌گذشت، خوانده‌اند. برو يك بار ديگر گوش كن و اگر مي‌ترسي خوراك سيرن‌ها شوي، خودت را به دكل كشتي‌ات ببند اما موم توي گوشت فرو نكن، كه مي‌دانم نمي‌كني...

 

We used to go out

Walking hand in hand

You told me all the big

Things you had planned

It wasn't long

Till all your dreams came true

Success put me in second

Place with you

 

You have no time

To love me anymore

Since fame and fortune

Knocked up on our door

And I spend all

My evenings all alone

Success has made a failure of our home

 

If we could share

An evening now and then

I'm sure we'd find true

Happiness again

You never hold me

Line you used to do

Oh, it's funny what success

Has done to you

 

You have no time to

Love me anymore

Since fame and fortune

Knocked up on our door

And I spend all my

Evenings all alone

Success has made a failure of our home

Success has made a failure of our home

 

I never changed

I'm still the same

I never changed

Stop what you're saying

You're killing me

And am I not your girl?

Am I not your girl?

Am I not your girl?

Am I not your girl?

Am I not your girl?

Am I not your girl?

Am I not your girl?

am I not?

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱۸
تگ ها :