مثل شب است

 

نوشتن كتاب، به پروردن دوستي در خيال مي‌ماند. شور و شوق نوشتن كتابي كه هنوز ننوشته‌اي و عذابي كه براي نوشتن تك تك كلمات آن مي‌كشي، به شور و شوق مردي تنها مي‌ماند، براي داشتن دوستي، آشنايي، كسي، زني كه بشناسدش.، كه ستايشش كند و با او هم‌كلام شود. و به عذابي، كه از تنهايي‌اش مي‌كشد. و وقتي اولين جملات كتاب نوشته شد، آرامشي توأم با اضطراب سراغت مي‌آيد. لذتي است آميخته به درد. لذتي توصيف‌ناپذير از اين‌كه در كار آفرينش و خلق چيزي هستي كه وجود نداشته است و يافتن چيزي يا كسي كه تنهايي‌ات را دوايي باشد. و تو را بشناسد. و دردي جان‌كاه از اين‌كه نمي‌تواني كتابت را به‌تمامي در آغوش بگيري و آن را كامل‌شده و بي‌عيب و نقص و مزاحم، ببيني. كتاب نوشته‌شده زني است تنها و وفادار. هميشه در كنار تو. در ذهن تو. اما تا به خودت بيايي و بخواهي از آرامش در كنار كتابت بودن، لذت ببري، در سراشيبي سپردن كتابت به ناشر، از تو دور خواهد شد. كتابي مي‌شود منتشرشده. در دست اين و آن. درست مانند فاحشه‌اي هرجايي. كتاب منتشرشده به فاحشه‌اي بزك‌كرده مي‌ماند. ايستاده كنار خياباني. براي هر رهگذري دست تكان مي‌دهد و زيبايي و فخر مي‌فروشد. و تنها برتري‌اش بر ديگر كتاب‌ـ‌فاحشه‌ها، ميزن وسمه و دستي است كه به رخش برده است. اما كتاب نوشته‌شده، كتابي كه نوشتنش تمام شده و آماده‌ي طبع است، اين طور نيست. به زني اثيري مي‌ماند كه تنها در ذهن تو وجود دارد و بس. تنها و وفادار. شايد آماده‌ي به هرز رفتن باشد، اما هنوز دستي به دامنش نخورده است. لكاته نيست. زيبايي‌اش را براي هر كس و در هر جا به رخ نمي‌كشاند. فقط ميل به خوانده شدن و ديده شدن دارد. و وقتي منتشر شد، هرزه مي‌شود. در قفسه‌ها و پشت ويترين‌ها با ديگر كتاب‌ها رقابت مي‌كند. بايد به چشم بيايد. بايد رنگ و جلايي جالب توجه داشته باشد. مغرور و و خودبين مي‌شود. فاحشه مي‌شود؛ اما نه كتابي كه نوشته شده و آماده‌ي طبع است، بلكه كتابي كه نوشته شده و منتشر شده است. كتاب نوشته‌شده و منتظر طبع، به زني مي‌ماند كه هنوز با او ازدواج نكرده‌اي و هر روز در خيالت بزرگ و بزرگ‌ترش مي‌كني. و همه‌ي دردهايت را در او تسكين مي‌دهي. زيبايش مي‌كني، زشتش مي‌كني، خنجرش مي‌زني، با او عشق‌بازي مي‌كني اما هنوز مطمئن هستي كه فقط متعلق به توست. مي‌داني كه فقط در ذهن تو خانه دارد و بس. و نه در هيچ جاي ديگري. كم كم آماده مي‌شوي به ناشر بسپاري‌اش. غزل خداحافظي‌اش را بخواني؛ با سپردنش به ناشر. عقد قرارداد هم مي‌كني. درست مثل زني دوست داشته‌اي. و مي‌سپري‌اش به عاقد و با او ازدواج مي‌كني و براي هميشه تركش مي‌كني. كتاب منتشرشده، از تو به طرز ساده و باورناپذيري جدا مي‌شود. هر كسي درباره‌اش نظر مي‌دهد. و ناگهان در ميان شلوغي اذهان خوانندگان گمش مي‌كني اما كتاب نوشته‌شده، حتي خواندن بخش‌هايي از آن براي كسي هم، به اين مي‌ماند كه پنهاني با  دوستي، آشنايي، محرم رازي، از دوست دختري بگويي كه اخيراً با او آشنا شده‌اي. و همين، لذت داشتن او را براي تو بيش‌تر مي‌كند و شنيدن اين‌كه بگويند: «پس معطل چه هستي؟ با او ازدواج كن! (به ناشرش بسپار!) زود باش!» تو را خوش‌حال‌تر مي‌كند. كتاب هنوزنوشته‌نشده، ميل به نوشته‌شدن دارد و كتاب نوشته‌شده، ميل به منتشر شدن و فاصله گرفتن از تو.

 

كتاب گشوده، مثل شب است.

نمي‌دانم چرا بيان عبارت بالا به گريه‌ام مي‌اندازد.

 

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٤
تگ ها :