آدم در خانه كه هست، مدام وقتش را با چيزهاي مسخره مي‌گذراند. خصوصاً وقتي مدتي چيزي ننوشته باشد. ممكن است وسط هال، روي زمين بنشيند، پاهايش را دراز كند و تلويزيون تماشا كند. يا به در و ديوار نگاه كند و با خودش حرف بزند. دراز بكشد روي زمين و شعر بخواند. يا برود توي اتاقش، كامپيوتر را روشن كند و سري به اينترنت بزند و تا آخر شب، بي‌هدف وب‌گردي كند. و اگر تنها باشد، ممكن است لباس ساده‌اي بپوشد، از خانه بيرون بزند و ببيند راه، او را به كجا مي‌برد. و اگر گذارش به حوالي ميدان شهدا رسيد، برود سراغ پيرمردي كه تا صبح، روي سكوي جلو داروخانه با جعبه‌ي سيگارهايش مي‌نشيند و بي‌آن‌كه با پيرمرد هم‌كلام شود، يك بسته سيگار بهمن بخرد. و اگر پيرمرد سر جاي هميشگي‌اش نباشد، سرك بكشد توي داروخانه‌ي شبانه‌روزي تا ببيند آيا سرما پيرمرد را واداشته تا جايش را ترك كند و برود توي داروخانه يا اصلاً نيامده پيرمرد؟ اگر باشد و پشت به در داروخانه مشغول حرف زدن با متصدي باشد، صدايش را بلند كند و او را صدا بزند و پيرمرد، مثل پرستاري كه بيماري اورژانسي داشته باشد، به طرف جعبه‌ي سيگارهايش برود. و اگر هيچ اثري و خبري از پيرمرد نباشد و حتي جعبه‌‌ي سيگارهايش هم در ديدرس نباشد، متصدي داروخانه را كه پشت پيش‌خوان مغازه، دستش را زير سرش گذاشته و چرت مي‌زند، بيدار كند و سراغ پيرمرد را بگيرد. و بالاخره از زير زبان او بكشد كه دو روزي است كه پيدايش نيست و معلوم نيست چرا نيامده. و با اين‌همه، اين جواب قانع‌كننده نباشد و هم‌چون نشاني از بي‌اعتمادي به حرف متصدي داروخانه، برود و توي پياده‌رو، روي سكوي جلو داروخانه، در جاي هميشگي پيرمرد، مثل آدم‌هاي منتظر بنشيند، يقه‌ي پالتوش را بالا بدهد و به آخرين سيگاري كه برايش مانده، پك بزند و دود سيگارش را پف كند به جاي خالي پيرمرد. اما همه‌ي اين‌ها چه قدر به خيالي پوچ و بي‌هوده نزديك مي‌شوند، اگر آدم در خانه تنها نباشد و مجبور باشد همان‌جا وسط هال، روي زمين، با لنگ‌هاي درازشده بنشيند و به چهره‌ي كساني نگاه كند كه توقع دارند با آن‌ها مهربان باشد.

 

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٤
تگ ها :