و شكنجه‌گر خنديد
...
هاي!
صدايم را مي‌شنوي؟
امشب برايت تو تا سيگار كشيدم
بعد از شنيدن آن دروغ راست
دو تا سيگار بهمن پايه‌كوتاه
مي‌دانم
كه در ذهن پرآشوبت
جايي براي فكر كردن به سادگي‌ها نمانده است
مي‌دانم
كه چهره‌ي آن ديو فام‌سياه
در خيال تو
هيچ جايي براي آنان كه دوستت دارند, نگذاشته است
مي‌دانم
كه در بسترت بيداري و چشم به آسمان كوتاه سقف دوخته‌اي
و به دنبال بهانه‌اي براي زنده ماندن
گذشته‌ها را غربال مي‌كني
و
-شايد-
بهتر از تو مي‌دانم
كه هيچ دانه‌ي نگنديده‌اي برايت به‌جا نمي‌ماند
اما
به توري غربالت نگاه كن!
يك خنده آن‌جا گير كرده است!
نترس!
صورتت را جلوتر بياور!
خوب نگاه كن
هميشه بهانه‌اي براي ماندن هست
ماندن
و نه خو كردن
براي آنان كه دوستت دارند
براي رضا
براي خسرو
براي فاطمه؛ براي حميد
براي من
براي افسانه
براي ما؛
نه براي خودت.


  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱۳
تگ ها :