تو را چه سود

فخر به فلک بر فروختن

هنگامی که هر غبار راه لعنت‌شده نفرينت مي‌كند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

كه با ياس‌ها به داس سخن گفته‌اي؟

آن‌جا كه قدم برنهاده باشي گياه از رستن تن مي‌زند

چراكه تو تقواي خاك و آب را

هرگز باور نداشتي.

فغان كه سرگذشت ما

سرود بي‌اعتقاد سربازان تو بود

كه از فتح قلعه‌ي روسبيان باز مي‌آمدند.

باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد

كه مادران سياه‌پوش

ـ داغ‌داران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ـ

هنوز از سجاده سر بر نگرفته‌اند!

  

نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٤
تگ ها :