تكه‌پاره‌ها (۳)

... «زانو زده بودم كنار ستون آدم‌هايي كه مي‌دويدند و هيچ فكر نمي‌كردم كه در اين لاي و گل چه‌طور مي‌توانم و مدام پشتم به پاي كساني مي‌خورد كه در ستونشان مي‌دويدند و باران از آن باران‌هاي «به عمرت نديده‌اي» بود و اصلاً قطره‌اي در كار نبود بلكه رشته‌هاي آب از آسمان مي‌ريخت روي زمين و زمين همه‌اش را به خودش مي‌كشيد و حتي پاهاي ما را هم كه در دو ستون جلو مي‌رفتيم انگار همراه خودش به آب مي‌كشيد و پاهايمان را با اين‌كه بايد مي‌دويديم اما سرعتمان از راه‌رفتني عادي بيش‌تر نبود و لازم بود به‌زور از چنگ زمين برهانيمشان و چكمه‌هاي سنگينمان را از ميان گل بيرون مي‌كشيديم تا بتوانيم جلو برويم و من انگشتر را از دستم بيرون آوردم و همان‌طور كه نفس‌نفس مي‌زدم برايش توضيح دادم كه آن شب وقتي بالاي تپه آمد يعني بعد از اين‌كه من سيني ظرف‌ها را گذاشتم روي جعبه و منتظر ماندم تا بگويد چه كاري با من داشته است و مرا كه ديد از جايش بلند شد و اشاره‌اي كرد كه بروم نزديك او و من چكمه‌هايم را درآوردم و رفتم و او هنوز ايستاده بود و با من سلام گرمي كرد و مرا كنار خودش روي پتوي سبزي كه كاغذهايش را آن‌جا مي‌گذاشت، نشاند و بعد طرح آن نگهباني احمقانه را برايم ريخت و طوري كه انگار براي يك فرمانده توضيح مي‌دهد، حتي نقشه‌ي منطقه را جلو من باز كرد و محل دقيق تپه را نشانم داد و من اصلاً نپرسيدم كه چرا بايد بروم در آن منطقه‌ي بي‌خاصيت كه اصلاً دليلي نداشت كسي آن‌جا نگهباني بدهد و فقط گوش مي‌دادم و "بله بله" مي‌گفتم و بعد هم خشاب اسلحه‌اش را پر كرد و آن را به من داد و من رفتم يعني از چادر بيرون آمدم و سعي كردم به ياد بياورم تپه كدام طرف بوده چون در تمام مدتي كه برايم توضيح مي‌داد هرچند چشمم به نقشه بود نمي‌دانم چه چيز بود كه ذهنم را فلج كرده بود و در حقيقت از همان چيزها سراغم آمده بود كه وقتي بچه بودم و در تب مي‌سوختم آن چيزي كه هيچ نمي‌فهميدم چه مي‌خواهد و چه مي‌گويد و با اين‌همه، خشم و نفرت و حسد و ترس را شايد و همه چيز را حتي يك‌جا در من برمي‌انگيخت و گويي همه‌ي حواسم يك‌جا به كار مي‌افتادند و آن چيز مي‌خواست به چيزي توجه كنم و من نمي‌توانستم و هيچ نمي‌فهميدم چيست و طنين صداها در گوشم عوض مي‌شد و حتي اگر صداي گذاشتن ليواني بر ميز مي‌بود يا تك‌تك چوب‌هاي كرسي، به‌سرعت اين صدا در هياهوي غريبي كه هيچ منشأ خارجي نداشت و با اين‌همه از اشياي پيرامونم برمي‌خاست هضم مي‌شد و ديگر اصلاً صداي گذاشتن ليوان بر ميز يا تك‌تك كرسي نبود كه گويي انعكاسي و طنيني از همان صداهاي معلق در فضا بود يا هر چيز ديگري و من نمي‌دانستم آن شكل‌هاي روي ديوار زرد اتاق چرا هي دور يك‌ديگر مي‌چرخند و اصلاً كدامشان از ديگري بزرگ‌تر است و هي سعي مي‌كردم آن ذرات غبارمانند را بگيرم و در جاي خودشان بگذارم و نمي‌شد و حتي وقتي مدام در گوشم تكرار مي‌شد كه "توجه داريد؟" با اين‌كه تأييد مي‌كردم اما همين تأييد و حتي همان صداي مكرر "توجه داريد" هم، رنگ همان هياهوي غريب را مي‌گرفت و اين بود كه گرچه بعد از بيرون آمدن از آن‌جا به حالت عادي برگشته بودم و خبري از آن چيزها نبود بايد به ذهنم فشار مي‌آوردم تا به ياد بياورم و نمي‌دانم چه قدر همان اطراف سرگردان ماندم و بعد يادم هست كه اسلحه را به هر حال حمايل كردم و به راه افتادم و باران تازه بند آمده بود و من رفتم آن‌جا روي تپه و منتظر ماندم تا بيايد يعني تا با آمدنش پايان چيزي را كه بيش‌تر نوعي جريمه بود تا نگهباني اما من اصلاً حس نمي‌كردم كه جريمه‌اي در كار باشد و همان‌طور سلاح‌به‌دست در آن تاريكي ايستاده بودم و فكر مي‌كردم كه او ديگر هرگز نخواهد آمد و در آن هواي سرد همان‌جا ايستاده بودم تا اين‌كه سايه‌اي را ديدم كه از دل سياهي جلو مي‌آمد و از همان دوردست از پشت همان تپه كه آن همه وقت به آن چشم دوخته بودم درست از همان‌جا پيدايش شده بود و مثل حيواني كه از چيزي فرار كند، يك‌باره مي‌دويد و بعد مي‌ديدم كه دوباره سر جايش مي‌ايستد و اول مطمئن بودم كه حيواني است كه آن‌جا پرسه مي‌زند، اما بعد كه جلوتر آمد فهميدم كه نمي‌تواند انسان نباشد چون به‌وضوح مي‌ديدم كه روي دو پا راه مي‌رود بلكه روي دو پا مي‌دود و آن وقت بود كه يادم آمد قرار بوده خودش بيايد بالاي تپه و من به‌كلي همه چيز را فراموش كرده بودم و همان وقت بود كه دوباره باران شروع شده بود و حسين گفت: "و تو فكر مي‌كني معناي آن خط‌هاي كج و معوج پشت نگين را فهميده‌اي بعد هم مگر خودت نگفتي قرار بوده وقتي برگشت انگشتر را بهش پس بدهي پس چرا اين همه وقت" و دستش را دراز كرد تا انگشتر را بگيرد و من گفتم فقط جان مادرت مواظب باش كه پايم لغزيد توي گل‌ها و تا به خودم آمدم انگشتر افتاده بود و من نشستم روي زمين و با دست‌هايم جايي را كه حدس مي‌زدم بايد آن‌جا افتاده باشد و پشتم مدام به پاي كساني مي‌خورد كه مي‌دويدند و زانوهايم توي گل فرو مي‌رفت.»...

۱ و ۲

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۸
تگ ها :