چيزی که پيش‌تر نيز شنيده‌ايم...

وحشت؛ از اين‌که تنهايي‌ات را برملا کنی و به چشم‌های ديگران بسپاری... شرم؛ از اين‌که شايد تنهايی تو چيزی برای ديگران نداشته باشد... و دوستی دارم که نويسنده است و از رگ گردن به من نزديک‌تر. مي‌گفت: «هميشه ترسيده‌ام از اين‌که چيزهايی را که نوشته‌ام زير نور خورشيد و چراغ بياورم.»
و چه چشم‌های بيگانه‌ای که بر کلمات ما خواهند لغزيد... «سلام!»

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٠
تگ ها :