آرشیو وبلاگ
      نوشتن؛ همین و تمام (لکنت)
هوراتی‌ها و کوریاتی‌ها نویسنده: مهدی موسوی نژاد - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

«هوراتی‌ها و کوریاتی‌ها» The Horatians and the Curiatians نمایش‌نامه‌ای از برتولت برشت است. آن را رضا کرم رضایی ترجمه کرده و انتشارات رز به همراه نمایشنامه‌ای دیگر از برشت به نام «روشنایی در تنبریس» باز هم با ترجمه رضا کرم رضایی برای اولین بار در سال 1352 منتشر کرده است. کتاب مقدمه‌ی خوبی هم درباره زندگی و آثار برشت دارد که نویسنده‌ی آن مشخص نیست.

همسرایان کوریاتی، همسرایان هوراتی، سه فرمانده قوای کوریاتی (کمان‌دار، نیزه‌دار، شمشیردار)، سه فرمانده قوای هوراتی (کمان‌دار، نیزه‌دار، شمشیردار)، زن‌های هوراتی و زن‌های کوریاتی، اشخاص بازی این نمایش‌نامه‌اند.

داستان از این قرار است که کوریاتی‌ها برای غارت هوراتی‌ها به سرزمین‌های آنان حمله می‌کنند و هوراتی‌ها با شعار «تسلیم نمی‌شویم! هرگز! هرگز!» از سرزمینشان دفاع می‌کنند.

در سه جنگ (سه پرده) به ترتیب، کمان‌دار، نیزه‌دار و شمشیرزن کوریاتی و هوراتی با یکدیگر می‌جنگند.

در جنگ کمان‌داران، پس از پیروزی جزئی اولیه‌ی هوراتی‌ها، کوریاتی‌ها موفق به نابود کردن هفت فوج کمان‌دار هوراتی می‌شوند.

در جنگ دوم نیزه‌دار هوارتی با نقشه‌ی ریزش بهمن کوهستان بر سر کوریاتی‌ها پیش می‌رود اما در لحظه حساس به علت خستگی به خواب می‌رود. (وحشتناک‌تر از شکست در جنگ، برخورد با پوچی است.) در راه پایین آمدن از کوهستان، بسیاری از نیروهایش تلف می‌شوند اما نهایتاً با به خطر انداختن جان خود موفق می‌شود پنج جوخه از هفت جوخه‌ی کوریاتی‌ها را نابود کند. (جنگ هنوز بیداد می‌کند و آن‌ها (کوریاتی‌ها) ذخایر ما (هوراتی‌ها) را از معادن بیرون میکشند.)

برای جنگ سوم و صحنه‌ی کارزار جنگجویان شمشیردار، سه گردان از کوریاتی‌ها با یک گردان از هوارتی‌ها باقی می‌ماند. شمشیردار هوراتی با فرار به عقب نیروی دشمن را وادار به تعقیب خود می‌کند و به علت خستگی و زخمی بودن برخی از آنان، میان قوای دشمن فاصله می‌اندازد آن‌گاه با یک منحنی کوتاه برمی‌گردد و به آنان یورش می‌برد و در نهایت آنان را شکست می‌دهد.

ـ شمشیردار هوراتی: ... یکی را قوی دیدم، دیگری را لنگ / و سومی را خسته و مجروح / آن‌گاه فکر کردم: / هر سه هنوز می‌توانند بجنگند / اما فقط یکی قادر به دویدن است.

ـ همسرایان هوراتی: ... کماندارمان، دشمن را زبون کرد / نیزه‌دارمان، دشمن را بی‌پا ساخت / و شمشیردارمان، پیروزی را به پایان رساند.

ـ استفاده از پرچم‌ها بر روی دوش کمان‌دار، یا نیزه‌دار یا شمشیرزن برای نشان دادن نفرات سپاه.

ـ استفاده از تابلو برای نشان دادن نفرات کمان‌دار، نیزه‌دار و شمشیرزن.

ـ خیلی چیزها در یک چیز نهفته است.

ـ و حشتناک‌تر از شکست در جنگ، برخورد با پوچی است.

ـ تحمل هفت بار رنج، هیچ به کارت نیاید اما اگر رنج هشتمی را تحمل کنی و راه را بر دشمن ببندی به اندازه‌ی هشت بار زحمت پاداشت می‌دهند.

  نظرات ()
روایت من نویسنده: مهدی موسوی نژاد - ۱۳٩٠/۱٠/٢

تو را روایت کردم. همین جا. همین چند لحظه ی قبل. در کودکی روایت ها را حفظ می کردم و حالا آن ها را می کنم. دلم نمی خواست وضعم این باشد. دلم می خواست همچنان روایت ها را حفظ می کردم. و قرآن ها را، با هفت قرائت. نه این که باز کودک باشم. نه، من آرزوی دوران کودکی را ندارم. کودک بودن سخت وحشتناک است. دیروز که روی تخت خوابیده بودم. جایی که دخترم می خوابید و چشم هایم که خیره شده بود به زدگی کنج دیوار که نمی دانم چی خورده بود آنجا و یک تکه از گچ ستونک کنار دیوار را کنده بود و فکر کرده بودم که حالا باید چه طور به این صاحبخانه ی ازخودراضی و نچسب توضیح بدهم، احساس کردم که دارم طوری به دیوار نگاه می کنم طوری به دیوار خیره شده ام که دخترم وقتی می خواست خوابش ببرد نگاه می کرد. خیره می شد. بعد احساس وحشت کردم احساس کردم که کودکی چه قدر با وحشت همراه است چه قدر کودک ها در وحشت هستند. چه قدر بکارت وحشت زاست. چه قدر بکر بودن ترس آور است. اما روایت تکرار است. تکرار است و به همین جهت شیرین است. خصوصاً وقتی تو را روایت می کردم و میم با چشمهای وق زده داشت نگاهم می کرد و لذت می برد. مثل لذتی که پدری از دریافتن به بلوغ جنسی رسیدن پسرش می برد. دست های تو را روایت کردم. و تمنای عشق بازی دست ها را. و لذت می بردم. مرده شور دست ها را ببرد. تو خواب دیده بودی. خواب دیده بودی که دخترم خوابیده است و من خواب ندیده بودم. خواب دیده بودم که دیگر هیچ وقت نمی توانم خواب ببینم و خطر خواب ندیدن برای من از خطر مست بودن برای یک بندباز بیشتر است. و میم نشسته بود روبه رویم و اصرار می کرد که و من گفتم نمی خواهم و گفتم نه این که نخواهم، نمی توانم و می دانی که نخواستن نتوانستن است. کاغذهای روی میز و توی قفسه و روی زمین را نشانش دادم و گفتم ببین این ها همه کارهایی است که باید بکنم. من هم دلم می خواست مثل مردهای درست و حسابی باشم ولی می بینی که نمی توانم. روی هر تکه از این کاغذها جملاتی هست که در انتظار من اند. و همه ی این سال ها من هم منتظر بوده ام. اما من هیچ وقت برای هیچ کاری وقت ندارم من هیچ وقت قورباغه ها را قورت هیچ وقت پنیرها را جا، هیچ وقت وقت ندارم. فقط وقت دارم روی زمین تاق باز بخوابم و چوب های سقف را بشمارم. کنار بخاری های نفت سوز چکه ای و روایت ها را از بر کنم و قرآن ها را با هفت قرائت. بعد به خواب بروم و خواب ببینم. خواب هیچ کس را نبینم. در خواب فقط خودم باشم. خواب خودم را ببینم. می گوید این ها امکان پذیر نیست و من هم خوب می دانم که چیزی امکان پذیر نیست اما دوست دارم بخوابم و خواب امکان ناپذیرها را ببینم. خواب ببینم که به جای من این همسایه ها هستند که از چشمی در من را نگاه می کنند. سه چهارتایی آمده اند پشت در خانه و دارند از پشت در از توی چشمی من را نگاه می کنند و اتفاقاً من را می بییند و می گویند خوب است؟ چرا فضولی می کنی؟ همه آمده اند. همه ی آن هایی که ساعت رفت و آمدشان را دقیق می دانم. این که صبح ها با چه فاصله ای از هم، بیرون می روند و شب ها با چه فاصله ای از هم برمی گردند. چهار نفرند هر نفر به ازای هر یک از واحدهای همسایه و من نمی توانم مشغول کارهای روزمره ام نباشم و در واقع فقط چیزها را جا به جا می کنم. بعد بیرون پشت در با هم مشاجره می کنند. نمی توانند کارهای من را تحمل کنند. یکی می گوید این جاکش را باید از این ساختمان بیرون انداخت این چه رفتاری است این چه طرز زندگی کردن است و من کاری نمی کنم جز این که چیزها را جا به جا کنم. بعد یکی شان سرش را مثل گربه از لای در که اصلاً یادم نیست چنین درزی داشته بوده باشد می آورد تو و بعد باقی بدنش را که در فشار در و چارچوب خونی شده است به زور می کشاند تو. یکی از زن ها با لنگ کفش توی سر کسی که فحش داده بود می زند و فحش بدتری می دهد و می گوید مگر نمی بینی اینجا خانم ایستاده است که این حرف های آب نکشیده را می زنی بی ناموس و من همین طور که به بدن خونی مرد همسایه نگاه می کنم، خنده ام می گیرد و وحشت می کنم از وحشی گری هایشان. مرد همسایه روی زمین دراز می کشد و با چشمانش بهم التماس می کند که تیمارش کنم. من چیزها را دوباره می گذارم سر جایشان و زخم های مرد را تیمار می کنم و زیر لب زمزمه می کنم عزیز من جان من آخر این چه کاری بود که با خودت کردی. بعد تو را می بینم که به جمع آشوبگران پشت در پیوسته ای و ساکت اشک می ریزی. نمی دانم چه طور این ها را از پشت در چوبی می بینم همه در دایره ای فشرده شده آها از چشمی در می بینمتان بی آنکه لازم باشد چشمم را مثل مثل احمق ها به چفت چشمی بچسبانم از همان فاصله هم می بینمتان. تو ساکت ایستاده ای و به همسایه های وحشی من نگاه می کنی. می خواهی بیایی تو ولی نمی دانی چه طور در این بلبشو خودت را جلو بکشانی و من می ترسم که اگر در را باز کنم این جماعت اوباش بریزند تو. مرد تیمارشده برمی خیزد تشکری می کند و از همان جایی که آمده بود برمی گردد. فکر می کنم که این احمق چرا با خودش این کار را کرد و همه ی تیمارهای مرا این طور یکباره به باد داد و می روم روی تخت دراز می کشم و تو حالا چه می کنی آنجا میان آن همه آدم که به خون من تشنه اند.

  نظرات ()
از لای ترجمه ها نویسنده: مهدی موسوی نژاد - ۱۳٩٠/٩/٢۱

اکنون دیگر مفهوم «رئالیسم جادویی» از اعتبار افتاده است. زمانی که این مفهوم اولین بار، برای تعریف کار برخی از نویسندگان امریکای لاتین و بعد از آن، شمار اندکی از نویسندگان دیگر نقاط جهان به وجود آمد، معنایی روشن داشت که باعث شد در نقد ادبی مفید باشد. اگر کسی فهرستی از آثار رئالیسم جادویی اولیه تهیه کند، مسلماً می تواند ویژگی های مشترکی را در این کارها بیابد. این مفهوم همچنین اشاره به جامه ی تکنیکی خاصی دارد که نویسنده باید آن را بر تن کند. اما اکنون برای نامیدن کاری به «رئالیست جادویی» کلمات آشفته به کار می روند و نمی توان فهمید این مفهوم اشاره به چه نوع آثاری دارد.

کارلوس فوئنتس (؟)

  نظرات ()
  نویسنده: مهدی موسوی نژاد - ۱۳٩٠/٩/٢

دوست دارم پیپت تو دهن من باشه. بکشمش و تو برام آتیش بگیررونی و من دودشو پف کنم تو هوا و باهاش برم از پنجره بیرون خوش خوشک. مثل خودت که رفتی خوش خوشک. مثل وقتی رفتی کم کم و ما هیچ وقت باورمون نشد که شاید دیگه هیچ وقت نیای. همّیشه چشم انتظارت بودیم. هی... اما کیه که ندونه دود که از پنجره بیرون بره دیگه به هیچ حیله ای نمی شه برگردوندش تو اتاق. دودی که از پیپ بلند می شه دیگه نمی شه جلوشو گرفت. فقط تو کار رفتنه. هیچی دیگه حالی ش نیست. راهشو می گیره و می ره. مث تو که رفتی. حالا من تا عمر دارم هم اگه هی بدوم دنبالت فقط می تونم رفتنتو تموشا کنم. بهت که نمی رسم فقط می تونم رفتنت رو تو یادم نیگه دارم. بودنت دیگه مال من نیست. وقتی رفتی، وقتی نبودنت داشت بفهمی نفهمی باورمون می شد، وقتی چند روز گذشت و نیومدی من رفتم پیپتو از تو کشوی میزت ورداشتم گذاشتم رو تاقچه ی اتاق نشیمن که هر روز چشمم بهش باشه بهت باشه بهم باشی با هم باشیم. هیچ وقتم جسارت نکردم ورش دارم بذارم گوشه لبم. می دونستم نمی تونم. می دونستم همچی که بهش دست بزنم بغضم می ترکه.. گذاشتم اونجا باشه که هر وقت چشمم بهش افتاد یادت کنم که چه طور مثل دود پیپت ذره ذره رفتی و رفتی و دیگه هیچ وقتم برنگشتی...

  نظرات ()
بازی ایتالو کالوینو نویسنده: مهدی موسوی نژاد - ۱۳٩٠/۸/٢٢

پریشب در تصورات و تخیلات مشترکم با یکی از دوستان به جایی رسیده بودیم که اگر مملکت آزادی داشت چه کارها می‌توانستیم بکنیم و چه کارها، که یک‌باره ساکت شدیم. داشتیم فکر می‌کردیم که ما از کجا بدانیم چه کارهایی می‌توانیم بکنیم. گفتم تصور کن مردمی را که یادشان رفته باشد ـ‌اگر اصلاً هیچ وقت خاطره‌ای داشته باشند‌ـ که اگر آزادی داشتند چه می‌توانستند بکنند. گفت سوژه‌ی خوبی است. شک نداشتم که درست می‌گوید. قرار و مدار یک کار کارگاهی مشترک را گذاشتیم. اسمش هم پیشاپیش شد «آزادی». اما یک‌باره ذهنم رفت به داستانی که خوانده بودم. دقیق یادم نبود وگرنه می‌گفتم زحمتش را یکی قبلاً کشیده. رفتم توی کتاب‌ها دنبال «شاه گوش می‌کند» بگردم که یادم آمد هدیه‌اش داده‌ام به دوستی نازنین. دیشب که رفته بودم «باشگاه کتاب اگر» خداقوتی به دوستان بگویم و آنجا را برای خودم افتتاح کنم چشمم به کتاب افتاد و دست بر قضا با قیمتی خیلی مناسب. توفیق دوباره خواندن «بازی» حاصل شد:

 

بازی

شهری بود که در آن همه چیز ممنوع بود.

و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الک دولک می‌گذراندند.

و چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به‌تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند.

سال‌ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه‌ی کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند.

جارچی‌ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند: «آهای مردم! آهای...! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.»

مردم که دور جارچی‌ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک‌شان را از سر گرفتند.

جارچی‌ها دوباره اعلام کردند: «می‌فهمید؟ شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید.»

اهالی جواب دادند: «خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم.»

جارچی‌ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آن‌ها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند.

ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولکشان ادامه دادند؛ بدون لحظه‌ای درنگ.

جارچی‌ها که دیدند تلاش‌شان بی‌نتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند.

اُمرا گفتند: «کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم.»

آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه‌ی امرای شهر را کشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولکشان را از سر گرفتند.

شاه گوش می‌کند، ایتالو کالوینو، ترجمه فرزاد همتی، انتشارات مروارید، ص 83ـ84

 

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »